تبليغاتX
دنیای من

دنیای من

دفتر شعر روز هفتم

یادمان باشد ...

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم

وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم...

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست ...

گر شکستیم زغفلت ، من و مایی نکنیم

یادمان باشد سر سجاده عشق...

جز برای دل محبوب دعایی نکنیم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند...

طلب عشق زهر بی سرو پایی نکنیم

 

 

تا که بودیم نبودیم کس

کشت ما را غم بی هم نفس

تا که خفتیم همه بیدار شدند

تا که مردیم همه یاد شدند

قدر آن شیشه بدانید که هست

نه در آن موقع که افتاد و شکست

به عشق گفتم تا تو را دارم تنها نیستم...

من را تنها گذاشت و رفت...

به احساس گفتم تا تو را دارم تنها نیستم ...

من را تنها گذاشت و رفت...

به وفا گفتم تا تو را دارم تنها نیستم ...

اونم من را تنها گذاشت و رفت...

ولی وقتی به تنهایی گفتم تا تورا دارم تنها نیستم ...

موند وهمدم و مونسم شد...

 

 

 

 

   دلم مي خواد فقط تو را صــدا کنم ...

       رفتي سفر يه وقت فراموشـــم نکن....

            من بي کسم تو ترک آغوشـــم نکن ...

               چرا مي خواي اشک منو در بياري ؟...

                     عزيز مـــن مگه تو دوستـــم نداري؟؟...

                         اگه بري چشماي من گريـــون ميشه ....

                              دلت به قلبم هميشه مديــــــون ميشه ...... 

                                  دوست نــدارم تو بري و مــن بمونم.....

                                      هرجا باشي به ياد چشمات مي مونم...

                                          مي سپارمت دست خداي مهربــون ..

                                              خيلي ميــشم از رفتنت دل نگرون .

 

 

 

                   وقتي غروب دور و برت باشد          وقتي اسير دلهره اي باشی

 

                  تنهايي ات چقدر غم انگيز است        وقتي كنار خاطره اي باشي 

 

                 وقتي كه عشق نيست چه بايد كرد      كاري مگر ز دست تو مي آيد

 

                   يا بايد از جماعت بي غم گفت           يا درخيال منظره اي باشي

 

                وقتي صدايي از تو نمي ماند           وقتي كه راه دست فراموشي ست

 

 

 

  

                        بايد فقط به خاطر اين دنيا گاهي شبيه زنجره اي باشي

 

                        بايد قبول كرد كه بعد از او تنها به اين بهانه كه (من) هستم

 

                           سرگرم از فراق سرودنها اينگونه كار مسخره اي باشي

 

                         بيچاره مي شوي اگر از ترديد يك شب شبيه اين من ديوانه

 

                      در كوچه اي كه خاطره اي داري محتاج دست پنجره اي باشي

 

 

من زنده بودم اما انگار مرده بودم

از بس که روزها را با شب شمرده بودم

یک عمر دورو تنها تنها به جرم اینکه

او سر سپرده می خواست من دلسپرده بودم

 

 با سیم ناز ابروهات یه عمره گیتار میزنم

 نگاهتو کوک نکنی من خودمو دار میزنم

 چشات اگه رو پنجره ام طرح ستاره نزنن

 دست خودم نیست دلمو به درو دیوار میزنم

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مرداد 1389ساعت 10:18 قبل از ظهر  توسط دنیا  | 

دفتر شعر روز ششم

اسم تو برای من قشنگترین آهنگه ...



دوباره اين دل ديوونه واست دلتنگه

وقت از تو خوندن ستاره ترانه هام

اسم تو براي من قشنگترين آهنگه

بي تو يك پرنده اسير بي پروازم

با تو اما ميرسم به قله آوازم

اگه تا آخر اين ترانه با من باشي

واسه تو سقفي از آهنگ و صدا ميسازم

با يه چشمك دوباره منو زنده كن ستاره

نذار از نفس بيفتم تويي تنها راه چاره

آي ستاره آي ستاره بي تو شب نوري نداره

اين ترانه تا هميشه تورو ياد من مياره

تويي كه عشقو از نگاه من ميخوني

تویي كه تو تپش ترانه هام مهموني

تويي كه همنفس هميشه آوازي

تويي كه آخر قصه منو ميدوني

اگه كوچه صدايم يك كوچه باريكه

اگه خونه ام بي چراغ چشم تو تاريكه

ميدونم آخر قصه ميرسي به داد من

لحظه يكي شدن تو آينه ها نزديكه

 

 

اميد در چشمان من

 

 

تلاش در دستان تو  

و عشق راهی به سوی آينده  

با چشمان من ببين  

با دستان خود بساز.  

**********************

  ضامن خوشبختی من  

هفت آيه است  

بر لبان تو  

شناور در سکوت اتاق  

**********************

ضامن عشق من  

هفت ترانه است  

بر برگه های دفترم  

*********************

و ضامن زندگی  

هيچ چيز نيست  

جز دست هايمان در دست های هم  

 

 

تو را براي تو دوست دارم

 

و زندگي را براي نفسهاي تو

    

 

 

لحظه ديدار نزديك است

 

                        باز من ديوانه ام ، مستم

 

                                              باز مي لرزد ، دلم ، دستم

 

   باز گوئي در جهان ديگري هستم

 

 هیچ کس اشکی برای ما نریخت

هر که با ما بود از ما می گریخت

چند روزی هست حالم دیدنیست

حال من از این و آن پرسیدنیست

گاه بر روی زمین زل می زنم

گاه بر حافظ تفال می زنم

حافظ دیوانه فالم را گرفت

یک غزل آمد که حالم را گرفت

ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

                                                               

    

هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم

با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم

اندوه من انبوه تر از دامن الوند

بشکوه تر از کوه دماوند غرورم

یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است

تنها سر مویی ز سر موی تو دورم

ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش

تو قاف قرار من و من عین عبورم

بگذار به بالای بلند تو ببالم

کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم

      «قیصر امین پور»

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم آذر 1386ساعت 6:32 قبل از ظهر  توسط دنیا  | 

دفتر شعر روز پنجم

        وقتی که تو دل سنگت پر از رنگ و ریاست

وقتی که ساز صداقتت همیشه بی صداست

وقتی یک بار نشد تا سر حرفات بمونی

نتونستی قدر عشق بی ریا رو بدونی

نمی تونم ، نمی خوام که با تو هم صدا بشم

من به خاطر خودت از تو باید جدا بشم

نمی تونم ، نمی خوام حرفاتو باور بکنم

قصه ی دروغ احساستو از بر بکنم

اگه من می خوام برم امروز و تنهات بذارم

واسه اینه که خودت رو به تماشات بذارم

ولی من هرگز نخواستم که فراموشت کنم

مثل اسمون بی ستاره خاموشت کنم

صدای تیک تیک ساعت میگه وقت رفتنه

لحظه جدایی و خدافظی رو گفتنه

 

                                                                                              

وایسا دنیا ... وایسا دنیا... من میخام پیاده شم

 

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند 

خرافات است ستایش کردم ، گفتند

عاشق شدم ، گفتند دروغ است

گریستم ، گفتند بهانه است

خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم

 

راز نگاه

من راز نگاهت را از آيينه پرسيدم

چشمان نجيبت را از دور پرستيدم

باران شدم و چون اشك بر عشق تو باريدم

من شمع وجودم را به مهر تو بخشيدم

مثل گل نيلوفر چشم تو بهاري شد

از پيش دلم آرام رفتي و نفهميدم

مرز دل و چشم تو از شهر افق پيداست

من سرخي گلها را در خنده تو ديدم

در شهر اقاقي‏ها تو پاكترين عشقي

من راز شكفتن را از باغ دلت چيدم

لبخند زدي آرام بر گونه غمناكم

من با گل لبخندت بر حادثه خنديدم

اي كاش دو چشم تو سرفصل افقها بود

آن وقت تو را هر صبح از پنجره مي‏ديدم

 

بودیم و کسی پاس نمی داشت که هستیم

باشـــــــد که نباشیم و بداننـــــــد که  بودیم

ازگل پرسيدم محبت چيست گفت : ازمن زيبـــــاتــــــراست .
ازافتاب پرسيدم محبت چيست گفت: ازمن سوزانتـــــراست.
ازشمع پرسيدم محبت چيست گفت:ازمن عاشقــــــــــتراست.
از خود محبت پرسيدم محبت چیست گفت: تنهايک نگاه است

   دیدم کسی در میزند

                          در را گشودم روی او

                                     دیدم غم است در میزند

   ای دوستان بی وفا

             از غم بیاموزید وفا.....

                       غم با همه بیگانگی

                                   هر شب به من سر میزند

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 2:7 بعد از ظهر  توسط دنیا  | 

دفتر شعر روز چهارم

مگر از شوق زیاد

  

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز

 

و به اندازه ی هر روز

 

تو عاشق باشی

 

عاشق آن که تو را می خواهد

 

و به لبخند تو از خویش رها می گردد

 

تو را دوست بدارد به همان اندازه

 

که دلت می خواهد...

 

آرزویم این است

 

نتراود اشکی در چشمان تو هرگز

 

مگر از شوق زیاد

 

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز

 

و به اندازه ی هر روز

 

تو عاشق باشی

 

عاشق آن که تو را می خواهد

 

و به لبخند تو از خویش رها می گردد

 

تو را دوست بدارد به همان اندازه

 

که دلت می خواهد...

 

 **********

 

اونکه یه وقتی تنها کسم بود          تنها پناه دل بی کسم بود

خیال می کردم پیشم میمونه       ترانه عشق واسم میخونه 

خیال می کردم یه هم زبونه           نمی دونستم نا مهربونه

 

 **********

 

با اینکه رفته اما هنوزم                    از داغ عشقش دارم میسوزم 

 

فکر و خیالش همش با هامه                   هر جا که میرم جلو چشامه  

 

**********

دلم میخواد تا دووم بیارم                رو درد دوریش مرحم بزارم

 

اما نمیشه راهی ندارم                    نمی تونم من طاقت بیارم

 

نمی تونم من طاقت بیارم

 

 **********

 

ميديد ميسوزم ولي باور نميكرد


باگوشه چشمي آتشم را ترنميكرد


توي نگاهش بي وفايي موج ميزد


بيچاره دل اين صحنه را باور نميكرد


ميديد توي چشمهايم حرفها بود


حتي دمي پيش نگاهم سر نميكرد


ويرانگري عشق به من آباد است


بي آه من آشيان غم برباد است


من بي تو سكوت ميكنم حرفي نيست


اما چه كنم سكوت من فرياد است

 

خدایا

 روزها می گذرد و من در پیچ و

 خم جاده های زندگی گیج

 و مبهوت گام برمی دارم من در این خستگی تنها

 به كمك كورسویی از نور امید تو گام بر می دارم

 من می دانم كه چاره ای جز رفتن نیست و می روم

 اما خدایا بدان تنها به امید تو می

روم پس تنهایم نگذار

 میدانم بنده ی غرق گناه توام،

 اما هیهات از آن دل رحیم تو

 كه مرا تنها

بگذارد

***********

من با خیال داشتنت ...


از خودمم رها شدم ...

به احترام اون دلت...


بیدل و بیصدا شدم...

سنگتو به سینه زدم ...


با سنگ شکستی دلمو ...

گفتی ببخش بچه بودم ...


نشوندی غم تو دلمو ...
...

 

 

 

اگه دستم به جدایی برسه اونو از خاطره ها

 خط می زنم


از دل تنگ تمومه ادم ها از شب و روز خدا

 خط می زنم


اگه دستم برسه به اسمون با ستاره ها

 قیامت میکنم


نمی ذ ارم کسی عاشق نباشه ماه و بین همه

 قسمت میکنم..

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 6:25 قبل از ظهر  توسط دنیا  | 

دفتر شعر روز سوم

تقصير دلم چيست اگر روي تو زيبا ست

حاجت به بيان نيست كه از روي تو پيدا ست

من تشنه ي يك لحظه تماشاي تو هستم

افسوس كه يك لحظه تماشاي تو روياست

زندگي دفتري از خاطرهاست ...

يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل خاک ...

يک نفر همدم خوشبختي هاست ،

يک نفر همسفر سختي هاست ،

چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد...

ما همه همسفريم

زندگی عشق است عشق افسانه نیست

آنکه عشق را آفرید دیوانه نیست

عشق آن نیست که کنارش باشی

عشق آن است که به یادش باشی

سعي كن تنها باشي:

زيرا تنها بدنيا آمده اي و تنها از دنيا خواهي رفت.

بگذار عظمت عشق را درك نكني:

زيرا آنقدر عظيم است كه تو را نابود خواهد كرد.

بگذار خانه ي عشقت خالي از وجود باشد:

زيرا اگر عشقي در آن منزل كند

به ويرانه هاي آن هم رحم نخواهد كرد.

اما اگر عاشق شدي:

سعي كن تنها يك نفر را دوست داشته باشي

زيباترين تصويري که در زندگانيم ديدم

نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود.

زيبــــــاترين سخني که شنيدم

سکوت دوست داشتني توبود.

زيبــــــــــاترين احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود.

زيــــــــباترين انتظار زندگيم حسرت ديدار توبود.

زيباترين لحظه زندگيم لحظه با تو بودن بود.

زيبــــــاترين هديه عمرم محبت توبود .

زيباترين تنهاييم گريه براي توبود .

زيباترين اعترافم عشق توبود .

به هركه دل بستم به اوانديشه اش ياري نبود

بين ما جز قلب سنگش هيچ ديواري نبود

زخمها خوردم ز دست نارفيقان بارها

هيچ زخمي همچو زخم عشق تو كاري نبود

 

دلم سخت گرفته است ...

مي دانم پشت پنجره ايستاده اي ....

صدايم کن... صدايم کن ....

در لحظه اي فرو خواهم ريخت ....

صدايم کن ....

دلم سخت گرفته است ....

شمع داني به دم مرگ به پروانه چه گفت؟

گفت اي عاشق بيچاره فراموش شوي..

سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد

گفت طولي نکشد نيز تو خاموش شوي

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 9:44 بعد از ظهر  توسط دنیا  | 

دفتر شعر روز دوم

اگر دنياي ما دنياي سنگ است بدان سنگيني سنگ هم قشنگ است

 اگر دنياي ما دنياي درد است بدان عاشق شدن

 از بهر رنج است اگر عاشق شدن پس يک گناه است

 دل عاشق شکستن صد گناه است .

 

دلـم بـراي کـسـي تـنـگ اسـت که آفـتـاب صـداقـت را

 

 به ميهـمـاني گـلهـاي بـاغ مي آورد و گـيـسـوان بـلـنـدش را

 

  به بـادهـا مي داد و دسـتـهـاي سـپـيـدش را به آب مي بخـشـيـد 

 

 دلـم بـراي کـسـي تـنـگ اسـت که چـشـمـهـاي قـشـنـگـش را

 

به عـمـق آبـي دريـاي واژگـون مي دوخـت

 

 و شعـرهـاي خـوشي چـون پـرنـدگـان مي خـوانـد

 

 دلـم بـراي کـسـي تـنـگ اسـت که هـمـچـو کـودک معـصـومي

 

دلـش بـراي دلـم مي سـوخـت....

 

 و او ستاره اي بي فروغ من بود که

 

 خودم را از درخشش محروم کردم 

 

 

 

اگر باران بودم

 آنقدر مي باريدم تا غبار غم را از دلت پاک کنم 

  اگر اشک بودم

 مثل باران بهاري به پايت مي گريستم 

  اگر گل بودم

 شاخه اي از وجودم را تقديم وجود عزيزت ميکردم

    اگر عشق بودم

 اهنگ دوست داشتن را برايت مينواختم 

 ولي افسوس که نه بارانم   نه اشک   نه گل و نه عشق

  اما هر چه هستم دوستت دارم

 

با اشک شوقی بر جاده ی قلبت قدم نهادم

 و پرچم عشق را در بلندای آن قرار دادم

 تا هوا خواهانت بدانند که

 تیر عشقت بر قلبم نشسته است ...

 

مهربانم تو بگو بعد از تو

 از کدام دریچه ی آسمان به تماشا بنشینم

 و با کدام واژه عشق را معنا کنم ؟

 بی تو همه ی فصلها خاکستری

و همه ی ستاره ها خاموشند.

 کیفر شکستن دل من چند جاده غربت

 و چند آسمان تنهایی است

 باور کن من هنوز هم به قداست چشمان تو ایمان دارم

 برای او که

وسط قلبش اندازه ی تمام عاشقانه های روی زمین است .

 

وقتی که تو را دیدم بذر عشقت در قلبم کاشته شد

 با محبت آن را آبیاری کردم و با لطافت آن را نورانی کردم

 و اینک عشقت در قلبم سر به فلک کشیده

 و جوانه های خاطره را به میوه های آرزو سپرده

 من با دستان انتظار میوه هایت را می چینم

 و لبریز از امید فریاد می کشم

 تک درخت عشق و امید و آرزوی من

 با تمام وجود دوستت دارم .

 

نمی دانم هنگام فراق و غربت بگریم یا بخندم

 ولی با اطمینان از فرسنگها فاصله ها به تو می گویم که

 عزیزم یادت همیشه در ذهن من خواهد ماند

 و تا همیشه دوستت دارم .

 

آخرین نگاه تو هر شب در دادگاه کشور عشق نشسته است

 

 من شاکی ام و ماه قاضی

 

  ستاره ها عکس می گیرند

 

  فرشتگان خبرنگارند

 

 و می خواهند در قیامت محشر را

 

 از مظلومیت من خبردار کنند

 

 اشکهایم را شاهد گرفته ام

 

و می خواهم به داغی چشمانم شهادت دهم

 

 و تو ... ای کاش برگردی

 

و در دادگاه از نگاهت دفاع کنی

 

 و از من رضایت بگیری ...

 

 

اگر بهترین دوستم نیستی پس لا اقل بهترین دشمنم باش

 

 اگر غمخوارم نیستی لا اقل بزرگترین غمم باش

 

 هر چه هستی همیشه بهترین باش

 

 چون بهترین ها همیشه در یاد خواهند ماند

 

 پس لا اقل در بدترین خاطره هایم بهترین باش !
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 3:5 بعد از ظهر  توسط دنیا  | 

دفتر شعر روز اول

تقدیم به شما که عشقتان صفاست .

مهرتان وفاست در روزگاری که محبت کیمیاست.

تقدیم به شما که بهترین بهترین هستی.

تقدیم به شما که این روزگار تلخ

هیچ رد پایی بر روی چهره ات جا نگذاشته.

تقدیم به تو که هیچ کسی نیستی

جز دوسته خوبه من

تقصير دلم چيست اگر روي تو زيبا ست

حاجت به بيان نيست كه از روي تو پيدا ست

من تشنه ي يك لحظه تماشاي تو هستم

افسوس كه يك لحظه تماشاي تو روياست

زندگي دفتري از خاطرهاست ...

يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل خاک ...

يک نفر همدم خوشبختي هاست ،

يک نفر همسفر سختي هاست ،

چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد...

ما همه همسفريم

زندگی عشق است عشق افسانه نیست

آنکه عشق را آفرید دیوانه نیست

عشق آن نیست که کنارش باشی

عشق آن است که به یادش باشی

سعي كن تنها باشي:

زيرا تنها بدنيا آمده اي و تنها از دنيا خواهي رفت.

بگذار عظمت عشق را درك نكني:

زيرا آنقدر عظيم است كه تو را نابود خواهد كرد.

بگذار خانه ي عشقت خالي از وجود باشد:

زيرا اگر عشقي در آن منزل كند

به ويرانه هاي آن هم رحم نخواهد كرد.

اما اگر عاشق شدي:

سعي كن تنها يك نفر را دوست داشته باشي

زيباترين تصويري که در زندگانيم ديدم

نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود.

زيبــــــاترين سخني که شنيدم

سکوت دوست داشتني توبود.

زيبــــــــــاترين احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود.

زيــــــــباترين انتظار زندگيم حسرت ديدار توبود.

زيباترين لحظه زندگيم لحظه با تو بودن بود.

زيبــــــاترين هديه عمرم محبت توبود .

زيباترين تنهاييم گريه براي توبود .

زيباترين اعترافم عشق توبود .

به هركه دل بستم به اوانديشه اش ياري نبود

بين ما جز قلب سنگش هيچ ديواري نبود

زخمها خوردم ز دست نارفيقان بارها

هيچ زخمي همچو زخم عشق تو كاري نبود

 

دلم سخت گرفته است ...

مي دانم پشت پنجره ايستاده اي ....

صدايم کن... صدايم کن ....

در لحظه اي فرو خواهم ريخت ....

صدايم کن ....

دلم سخت گرفته است ....

شمع داني به دم مرگ به پروانه چه گفت؟

گفت اي عاشق بيچاره فراموش شوي..

سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد

گفت طولي نکشد نيز تو خاموش شوي

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 12:48 بعد از ظهر  توسط دنیا  | 

داستانهای کوتاه عاشقانه

داستانهای کوتاه عاشقانه

 

روي تخته سنگي نوشته شده بود:

 اگر جواني عاشق شد چه کند؟

 من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند.

 براي بار دوم که از آنجا گذر کردم

 زير نوشته ي من کسي نوشته بود:

 اگر صبر نداشته باشد چه کند؟

 من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتر است.

 براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم.

 انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد.

 اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم... 

*********** 

يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد

اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود

دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم

 هميشه با اون مي موندم

 يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده

 وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره

 بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو

 پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :

مراقب چشماي من باش

 **********

روزي تمام احساسات آدمي گرد هم جمع مي شن

 و غايم موشک بازي ميکنن

 ديوانگي چشم ميذاره همه مي رن غايم ميشن

 تنبلي اون نزديکا غايم ميشه

 حسادت ميره اون ور غايم ميشه

 عشق مي ره پشت يه گل رز

 ديوانگي همه رو پيدا مي کنه به جز عشق

 حسادت عشق رو لو ميده و به ديوانگي ميگه

 که رفت پشت گل رز عشق نمياد بيرون

 ديوانگي هرچي صدا مي زنه عشق بيا بيرون

 ديوانگي هم يه خنجر ور ميداره

همينطور رز رو با خنجرش مي زنه تا عشق پيدا بشه

 يک دفعه عشق ميگه آخ چشمو کور کردی

 ديوانگي اشک مي ريزه به دست و پاي عشق بهش مي گه

 من چشم تو رو کور کردم تو هر کاري بگي من انجام ميدم

 عشق فقط يک چيز از اون می خواد

 بهش مي گه با من هم درد شو

 از اون وقت به بعد ديوانگي هم درد عشق

 کور شد و بس

**********

پرسید : به خاطر کی زنده هستی؟

با اینکه دوست داشتم با تمام وجود داد بزنم به خاطر تو...

 گفتم به خاطر هیچ کس پرسید :

 پس به خاطر چی زنده هستی؟

 با اینکه دلم می خواست داد بزنم به خاطر دل تو...

 گفتم بخاطر هیچ چیز پرسیدم :

تو بخاطر چی زنده هستی؟

 در حالیکه اشک توی چشماش جمع شده بود گفت:

بخاطر کسی که بخاطر هیچ چیز زندست

+ نوشته شده در  جمعه دوم آذر 1386ساعت 11:42 قبل از ظهر  توسط دنیا  |